فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
962
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
روزگار . الهَلَّة - [ هلّ ] : اسم مرّه از ( هَلَّ ) است ، واحد ( الهَلَلُ ) است ، چراغ . الهِلَّة - واحد ( الهِلَل ) است . هَلَجَ - - هَلْجاً : از اخباريكه مورد يقين نيست خبر داد . الهُلْج - خوابهاى آشفته . الهَلْج - مص ، خبرى كه صحيح نباشد و مورد اعتماد نيست ، سبكترين خواب ، مرادف ( الهُلْج ) است . الهَلَج - درختى است خاردار ، زقّوم . هَلَسَ - - هَلْساً ه المرضُ : بيمارى او را ناتوان كرد . هُلِسَ - به بيمارى سل دچار شد و عقل خود را از دست داد . هَلَّسَ - تَهْلِيساً [ هلس ] الرجُلُ : آن مرد لاغر شد . الهَلْس - مص ، باريكى و لاغرى ، بيمارى سل ، نعمت بسيار . الهُلُس - آنان كه از بيمارى بهبود يافتهاند ، ناتوانان و ضعيفان . هَلِعَ - - هَلَعاً : بىتابى كرد ، گرسنه شد . الهُلَع - آزمند . الهَلَع - مص ، ترس بهنگام روبرو شدن . الهَلِع - غمگين ، اندوهگين . الهَلَعَان - ترس بهنگام روبرو شدن . الهُلَعَة - آنكه زود بيتابى كند . الهِلْقَام - [ هلقم ] : درشت و بلند ، بزرگ و تنومندى كه با خونبهاها قائم باشد ، - ( ح ) : شير بيشه ، شتر و مانند آن كه گوشههاى دهانش فراخ باشد ، پرخور . الهِلْقامَة - [ هلقم ] : پرخور . الهِلِقَّامَة - [ هلقم ] : پرخور . هَلْقَمَ - هَلْقَمَةً [ هلقم ] الشيءَ : آن چيز را بلعيد . الهِلْقِم - [ هلقم ] : نيرومند ، زن سالمند ، آنكه گوشههاى دهانش فراخ باشد ؛ « بَحْرٌ هِلْقِمٌ » درياى پهناور كه گوئى آنچه در آن افكنده شود مىبلعد . الهُلَقِم - [ هلقم ] : پرخور . الهِلْقَمّ - [ هلقم ] : مرد بزرگ و تنومند كه با خونبهاها پا بر جا باشد ، پرخور هَلَكَ - - هَلَاكاً و هُلْكاً و هُلُوكاً و تَهْلُوكاً و مَهْلُكاً و مَهْلَكاً و مَهْلِكاً و تَهْلُكَةً و تَهْلَكَةً و تَهْلِكَةً : نابود شد ، مرد ( با سخنى و ناراحتى ) ، - تِ النّفسُ : در اصطلاح مسيحيان يعنى به جهنم رفت ، - هلاكاً اليه او عَلَيْه : به آن آزمند و حريص شد . هَلَّكَ - تَهْلِيكاً [ هلك ] ه : او را نيست و نابود كرد . الهُلْك - مرادف ( الهَلاك ) است . الهَلْك - مرادف ( الهَلاك ) است . الهُلُك - نفس هلاك شونده . الهَلَك - مردار ، سالهاى خشك و بىحاصل ، ميان بالاى كوه و دامنهء آن ، هواى ميان دو چيز . الهَلْكَاء - نيستى و نابودى . الهَلَكَة - ج هِلَكٌ : اسم نوع از ( هَلَكَ ) است . الهَلَكَة - ج هَلَكَات : مرادف ( الهَلَاك ) است ، واحد ( الهَلَك ) : يك سال خشك و بيحاصل . الهَلَكُون - سرزمين خشك اگر چه در آن آبى باشد ، زمينى كه در آن سالها باران نيامده باشد . الهِلَكُون - مرادف ( الهَلْكُون ) است . هَلَّلَ - تَهْلِيلًا [ هلّ ] : تسبيح گفت ، مسيحى ( هَلِّلُويا ) گفت ، « لَا إله إلَّا اللَّه » گفت ؛ « سَبَّحَ فُلانٌ و هَلَّلَ » فلانى تسبيح و تهليل گفت ، - الكاتبُ : نويسنده كتاب نوشت ، - الرّجُلُ : ترسيد و گريخت ، - عَنْ قِرْنِه : از حريف خود برگشت ، - عن سَتْمِه : از دشنام به او باز ايستاد . الهَلَل - [ هلّ ] : آغاز باران ، بارانها ، خانه عنكبوت ، ترس . الهِلَل - [ هلّ ] : بارانها . هَلِّلُويَا - [ هلّ ] : اين كلمه عبرى است به معناى « سَبِّحوا الربّ » : خداوند را تسبيح گويند . هَلُمَّ - اين كلمه به معناى دعوت به چيزى است مانند ( تَعالَ ) كه در اين صورت لازم است و گاهى متعدي به كار مىرود مانند « هَلُمَّ شهداءَكم » گواهان خود را حاضر آوريد . اين كلمه اسم فعل است كه در آن مفرد و جمع و مذكر و مؤنث يكسان به كار مىرود . و گاهى آن را حذف مىكنند همانند فعل و به آن ضمير ملحق مىسازند كه مثناىِ آن ( هَلُمّا ) و مؤنث مفرد آن ( هَلُمِىّ ) و در جمع مذكر ( هَلُمّوا ) و در مؤنث ( هَلْمُمنَ ) . و گاهى ضمير را با ( ل ) وصل مىكنند مانند « هَلُمَّ لَكَ و هَلُمَّ لَكُما . . . » . هَلْمَمَ - هَلْمَمَةً [ هلمم ] بفلانٍ : او را دعوت كرد و به او « هَلُمَّ » گفت . الهَلْهَال - [ هلهل ] : شعر رقيق يا جامهء نازك . هَلْهَلَ - هَلْهَلَةً [ هلهل ] النسَّاجُ الثوبَ : بافنده جامه را زشت بافت ، - الشِّعْرَ : شعر را نادرست گفت ، شعر را به بديهه و تصحيح نشده گفت ، - الصوتَ : آواز را در گلو گردانيد ، - الطَّحينَ : آرد را ناجور غربال كرد ، - الرجُلُ فى الأمرِ : در كار تأمل و درنگ كرد ، - بفرسِه : اسب خود را با لفظ ( هَلَّا ) راند ، - عَن الشّيءَ : از آن چيز برگشت . الهُلْهُل - [ هلهل ] : يخ . الهَلْهَل - [ هلهل ] : پارچه بد بافت ، شعر ناموزون يا جامهء نازك و غير مقاوم . الهَلُوع - آنكه زارى كند ، آنكه از شير بترسد ، خسته اى كه بر مصيبتها نتواند تحمل كند ، آنكه مال اندوزى كند . الهِلَّوْف - [ هلف ] : مرد سنگين و تندخوى ، دروغگو ، آنكه داراى ريش بلند است ، پر موى ، ريش كلفت و پر پشت ، روزى كه ابر خورشيد را بپوشاند ، پيرمرد سالمند و سالخورده ، شتر سالخورده و پر كرك ، - ( ح ) : خوك وحشى . الهِلَّوْفَة - [ هلف ] : دروغگو ، پير فرتوت ، ريش انبوه و پر موى .